میشهیه روز صبح که از خواب بیدار میشی تنها چیزی که کنارت

میبینی یه بالشت خالیه بعد باخودت فکر

 

میکنی که  حتما داره صبحونه اماده میکنه میخوای بلند شی اما

نمیتونی  نکه فلج باشی میترسی  که

 

مثل همیشه تورو تنها گذاشته باشه .بالاخره بلند میشی میری

بیرون اما اونی که میبینی کسی که

 

دیشب پیشت بود نیست دنیا روسرت خراب میشه رو مبل

لم میدی میری تو فکر با یه بچه تو

 

بغلش ویه چایی تو دستش میاد رو به روت میشنه و خیره

میشین بهم اما هیچی یادت نیست

 

دستشو جلو صورتت تکون میده میگه باز صبح شد تو هنوز به

روز رسانی نشدی پاشو دیرت میشه

 

باید صبا رو ببری مهدکودک اسم صبا که به گوشت میخوره انگار

برق گرفتت همه چیو یادت میاد که

 

از عشقت فقط یه یاد یه اسم یه خاطره ویه خانم همسایه برات

مونده دست دخترت میگیری

 

میبریش لب پنجره بهش میگی صبا بابا اون خونه رو میبینی

اون خانومی که از پنجره دیده میشه زن

 

منه اما اونجا خونه من نیست منبع اصلی مطلب : ߣΛČĶ ŁǾ√Ξ
برچسب ها : میشه

اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم :