ميكنىيك روز به خودت مى آيى و ميبينى از آن آدم سابق يك

تكه سنگ باقى مانده است. نشسته اى پشت

ميز صبحانه و هزار قرن است كه قاشق توى فنجان چاى ميچرخانى.

با خودت فكر ميكنى چه شده

كه ديگر گريه هم نميتوانى بكنى؟ حتى ديگر شب ها زود خوابت ميبرد

. توى خيابانهاى خاطرات

مشتركتان راه ميروى و توى كافه ها با ديوار هاى مملو از

يادگارى نوشتن هايتان پاى سيب ميخورى.

عكسش را توى بيمارستان كه تازه بچه دار شده لايك ميكنى

و حتى اگر حالش را داشته باشى دسته

گل و بادكنكى هم كامنت ميگذارى. بعد هم ميروى پاى سيستم

و قطعه صنعتى ات را طراحى ميكنى.

ميدانى، خيابان و كافه و بيمارستان، چه عشق ها كه نديده اند،

چه رفتن ها. تقصيرى ندارند،

رسالتشان تكرار است.

منبع اصلی مطلب : ߣΛČĶ ŁǾ√Ξ
برچسب ها : ميكنى
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم :